نفس و دنیای من.
و روزها خوب پیش میرفت با تو و رویاهای تو همه چیز خوب و زیبا بود.گویی زندگی تازه ای در رگهایم ومیده شدهواست حس نو بودن و شادی و نیروی بینهایت ....
چه کسی پیدا میشود که نخواهد به بهشت برود ؟ بهشت مگر جایی نیست بسیار زیبا با حوریهای جوان که تنشان همچون مروارید که زیبایی بالاتر از فرشته ها هستند دور و برت .. که در آنجا آرامش و لزت نور و راحتی بدون ذره ای درد و غم و سختی و بیماری هرچه بخواهی مهیاست قصری از جنس طلا پر از گل و چمن و درختان زیبا چشمه هایی از عسل رفت و آمد فرشته ها.آنجا نه غمی داری نه نیازی زیباترین زیباییها آنجاست سعادته نهایی...
آری کیست که نخواهد ؟ و من در طلب و جست و جوی بهشت همچون بقیه انسانها بفکر عبادت و نماز و دعا بودم.ولی نمیدانم چرا همچون کافری گمگشده درتاریکی حیران و سرگشته و در این جست و جو و سرگردانیها و تاریکی عشق و خدا دست بکار شدند مرا درراهی قرار دادند که تو را دیدم برای دقیقه ای زمان ایستاد و من حرکت آسمان و زمین و پر زدن پروانه ها را بدور خودم حس کردم نگاهم هنوز خیره به چشمان زیبایت و لبان شیرینت بود .لحزه ای طلسم نگاهت رهایم کرد و تو رفتی و من رفتم .فکرت دیوانه ام میکرد و ازان طرف یاد بهشت و جهنم مانع از نزدیک شدنم بتو میشد.خداوندا ینی ایمانم را به یک نگاه بفروشم و بخاطر یک زن از آن بهشت که ارزوی همگان است بگزرم و وارد اتش جهنم شوم؟
این فکار آزارم میدادهرچه زمان گذشت فهمیدم اگر بهشت آن مشخصات و زیبایی و ارامشی که ان بالاگفتم است پس بهشت حقیقیه من تویی.چشمانت بی شراب مستم میکند زیبایی عمیق در نگاه و چشمه عسل شیرینی در لبانت لزت و ارامشی عمیق در کنارت و در اغوشت عطر تنت زیباترین عطره زیباترین گلها و برق نگاهت روشنیه لطیف و دلنشین جهانه اطرافم و دل بی قرارم تا تورا نبیند ارام نمیگیرد لطافت و ظرافت دستان نازت و گرفتن و نوازش موهای ابریشمی ات از خوابیدن با هزاران حوری همچون مروارید لزتبخشتر بود برای دل من.
انجا بود که فهمیدم همگان یا شایدم من اشتباهی در آسمانها و نماز دنبال بهشت میگشتیم و جهنم.
با دیدنت فهمیدم بهشت همینجا روی زمین است و این ماییم که چشممان را بسته ایم و به هرچه رهبران دینی میگویند باور و عمل مبکنیم.فهمیدم بهشت روی زمین است بهشت تویی تن تو وجود تو عشق تو و جهنم نیز دقیقا همینجاست آنهم در توست ... جهنم دوری از تو بی تو بودن و دیدن و حس ایتکه تو را یکی دیگر دارد و صاحبش دیگریست.آری بهشت و جهنم خیلی بهم نزدیک و چسبیده ان.اتش عزاب و سعادت و لزت ....هردو در توست در نفس من .
مدتی گزشت و من وارد بهشت شدم.وای چه لزتبخش بود عشقت خداوندا شکرت که برای به بهشت بردن مخلوقاتت نیازی به دین و نماز و احکام دروغین نداری.چه لزتی بالاتر از بهشته چشمانه قشنگ نفس من؟ و من حس خوشبختی میکردم چون بهشت واقعی را پیدا کرده بودم و اون عشق تو و نگاه و لبخند زیبایت بود صدای مجنون کننده ات نفسهای مست کننده ات .و من شاد بودم با رویای تو.
تو از من دوری میکردی و من بیشتر مشتاق تر برای رسیدن به بهشته تنت .همه تلاش میکنند که به بهشت بروند و من نیز حق دارم....ولی من بهشت واقعی نه دروغین که لابلای احکام دین معرفی کرده اند را پیدا کرده بودم و آن تو بودی که اگر غیر ازین بود خدا و عیسی و عشق خودشان بانقشه ای دقیق تو را بامن اشنا نمیکردند...تو از من دوری میکردی و من دیوانه تر و عاشقتر میشدم.
معلوم است که رسیدن به بهشت سختی میخاهد و من گناهکار بودم که مسیر اشتباهی میرفتم پس حق میدهم فرشته ها مانع از ورود فرد گناهکار به بهشت مقدس و پاک شوند برای ورود باید اول روح و دل و زهن پاک و مقدس شود ... برای اینکار کافی بود عاشقتر شوم باعشقی حقیقی و پاک و زنده نه فقط حرف که آنرا همگان حتی حیواناتم بلدند.باید اول تو و حقوقت و ارزش واقعیت را میفهمیدم و احترام میگزاشتم.و من کردم همه اینها را .عاشقتتر شدم آنگاه مامورین بهشت اجازه ورود دادند و پس از مدتها تو خود بازگشتی .دوباره برای لحزه ای زمان ایستاد انگار کل هستی را بمن داده اند باورم نمیشد و از کار خدا و عشق در عجب بودم.ینی من لایق تو شدم؟؟؟؟ وای خدایا اینست سعادت واقعی.و من وارد تو شدم عاشق تو و تو وارد دنیای رویایی من.شدی ملکه دنیا و قلب من.شاد میشدم با کوچکترین شادیت و در آتشی بشدت عظیم میسوختم و عزاب میکشیدم فقط با فکر کردن به کوچکترین غم و غصه ات که شاید خودت به ان فکرهم نمیکردی و ناراحت نمیشدی ولی من برای من فکرش نیز عزاب اور بود.
خدایا مگر ممکن است چنین عشق حقیقی و پاکی در دنیای سراسر ناپاکی و سردی و تاریک وجود داشته باشد؟.
چون همه ما ادمها از اولی تا الان طور دیگری یاد گرفتیم و باور و شناخت داشتیم از عشق و دوستی و محبت و زناشویی.. چه زن چه مرد بزرگ و کوچک همه و همه طور دیگر زندگی را میدیدیم.
میدانستیم وقتی به سن بلوغ رسیدیم دنبال جفتی برای خود بگردیم.و اینگونه است که میان دهها دختر هرکدام زیباتر بود باسنش سینه هایش مثلا خفنتر لبانش زیباتر صدایش جزابتر ناز و عشوه اش بیشتر میبود عاشقش میشدیم . این اسمش عشق نیست هوس و نیاز است.چون اگر عشق باشد به آن زیباییها و اندام توجه نمیکند عشق حقیقی ینی خوده طرف دوس داشتن خودش نه سینه هایش.و دخترها دنبال مردی خوش تیپ پولدار شوخ و خوش هیکل .کسی باشد که موازبش خرجش را بدهد خانه داشته باشد و تمام نیازهایش را چه جنسی چه عاطفی هوس خوراک پوشاک بیماریهاو و امنیت براورده کند . اسم هیچکدام ازینها عشق نیست
اینرا حیوانات نیز میکنند بلکه اینها وظیفه اند اینها غریضی اند بخواهیم نخواهیم در وجودمان گزاشته شده اند.حتی در حیوانات هم اگر مزاحم حیوان ماده ( دختر ) شوی نر بهت حمله میکند.
اینها فقط وظیفه اند ینی یک درصد از عشقند.عشق چیزی بالاتر ازینهاست.اگر عشق آنهاهستند پس چرا وقتی چهره زیبای زن کامل بسوزد یا نتواند بچه دار شود یامشکلی داشت طلاقش میدهیم؟
مگر او همان عشق نازت نبود میان دهها دختر که عشوه و سینه هایش باسنش راه رفتنش مجنونت کرده بود؟ چه شد با سوختن صورتش همه آنها رفت؟
ولی من عاشقه حتی بی تو بودن هم شدم چون کلمه ی تو در آن است.بدونه تو باتوزندگی کردم حقیقی در رویاها و دنیای زیبایه خودم و نامت را گزاشتم " نفس " .
آری اینگونه بود که نفس متولد شدزیبایی و لزت و نور و ارامش وارد این دنیای تاریک و سکوت شد.جهان جانی تازه گرفت .
تو را نفس نامیدم چون تنها چیزیست که باان زنده ای و بی آن فقط چند لحزه زنده ... این گرچه لیاقتت بیشتر ازین کلماتست ولی میان واژه ها برازنده ترین برای تو و حس من به تو بود.
شاید برای همه دختر معمولی باشی که بگویند بدنیست معمولیست زشتم نیست ولی نه دیگه بگیم اونقدر خوشگل و خوش اندام و ناز که بخاطرش تو اینجور عزاب میکشی و ارزش میدهی انگار از آسمان افتاده .نه بطور حرفه ای نازی عشوه ای پوششی لباسی حرکتی حرفی انجام داده و بلد است که بگوییم دیوانه ات رده و ایمانت را دلت را با دلبری برده.نه حتی دیدیش داشتیتش لمسش کردی...برعکس ازیت و عزابت نیز داده و میدهد .اندامش هم معمولیست انچنان سکسی نیست و ازین حرفا.....
اینهارا نرها مردها شوهرها میگویند چون بالاترگفتم دیدگاهمان آنطور است .ولی برای من حتی خیال اینکه دست نازت را فقط بگیرم و قدم زنیم فقط لمس دستانمان آنهم فقط یک دقیقه
آنقدر لزتبخشتر از صد شب رابطه و خابیدن با ده ها حوری که زیباییشان آدم را بیهوش میکند است که عددی در گفتن اندازه اش پیدا نکردم.آری عشقه من تو برای من زیباترین لزتبخشترین دلبر دنیایی.ظریفترین لطیفترین نازترین تن را داری دلبریهایت عشوه هایت حتی اگر نکنی یا بلد نباشی برای من دلبرترینست و ایمانم را میبرد چون میدانم تو برایه من میکنی پس دلت میخاهد بفهمم و نازت بکشم و دورت بگردم حرفای قشنگ بزنم در وصفت دلت میخاهد از ناز کردنت خوشم بیاید و لزت ببرم و بگم و بفهمونم که نازت مرا دیوانه میکند و ازتو لزت میبرم و تو زیباترین حوریه عالمی.و اینگونه هم هست تو برایم چیزی بالاتر از یه بدن و ارایش یک ماده ( زن ) مونث هستی.ارزش تو این نیس که هروقت هوس کردم یا کردی خب بکش پایین و وقتی این لزت تمام میشود که مرد تمام کرد دیگر زن مهم نیس.غزا بزاری لباس بشوری هرچه من گفتم چشم ... وگرنه دعوا جنگ طلاق تو زن زندگی نیستی....
نه عشقم من نه هستم و نه میتونم و نه میخام و نه ارزش تو در آنحد کم است که شوهرت یا نر باشم...اینرا همه بلدند.
من عشقم تویی نفسم تویی و باتو زندگی کردم.شاد بودم باتو رویاها ساختم و هرچه زمان میگزشت بی تو نمیتونستم تر میشد
انگار آن خلا زندگیم را پیدا و پر کرده بودم.که خدا در کتاب مقدس میفرماید زن را از دنده مرد افریدم ینی اینکه مرد بی زن حقیقی عشق حقیقیش ناقص است و جای ان دنده خالیست و زن بی عشق حقیقیش فقط دنده است و باهم کامل میشوند و هیچ مردی زنی وارد بهشت و ملکوت خدا نمیشود مگر اینکه کامل شود.
آری و من شاد بودم. و کم کم عین مواد مخدر ارام ارام وارد تک تک سلولهای وجودم مغز استخوانم شدی و شدی حاکم جسم و جانم دیگر ترک کردن تو ممکن نبود عزاب اور بود .
حرفهایت قشنگ بود با تو حس خوبی داشتم.ولی کم کم تو سرد تر و سردتر شدی نفسه من نفس کوچولویی که بی او میمردم
کمتر سر زدی وقتایی هم که بامن بودی سکوت میکردی و فقط منتظر میماندی من حرفی بزنم دهها حرف میزدم بعد از چندیدن دقیقه میامدی نگاه میکروی و فقط یه جواب ساده و من هرروز اینرا چندین بار میگفتم نفسم اینکارت عزابم میدهد نکن.اگر کاری داری با یکی دیگه چت میکنی یا هرچی نیا بامن حرف بزنی چون یا جواب نمیدی یا انقدر پیام میدم منتظر میمونم استرس و عزاب و شکنجه میشم بعد یلحزه میای یه جواب ساده و باز میری و این منو بشدت زجر میداد و روزی چندین بار میگفتم و تو هرروز همون کارو چندین بار میکردی انگار واقعا مهم نبود برات و دوس داری من ناراحت بشم. هیچ مردی همچین شرایطی راقبول نمیکرد
ولی من عاشقت بودم یه عاشق واقعی
تحمل میکردم و عزاب میکشیدم و چیزی نمیگفتم و تو همیشه یا دیربه دیر سر میزدی و یا اگه میزدی نه مثل همه دخترا حرف حرف دلبری لوس بازی ناز که هیچ حتی حرف هم بزور میزدی و جوابم را با چند کلمه ساده اونم بعد از صدبار نوشتنه اینکه الو کجایی چرا ججواب نمبدی ......
تو نمیدانی نمیفهمی درک نمیکنی چون جای من نیستی چوون من باتو اونطور نبودم و حقی ازت ضایع نکردم برعکس وقتاییکه میومدی پیشم بااینکه میدونستم ناراحت خاهم شد دوباره و عزاب ولی انگار دنیارا بمن داده اند.
نفسم آنقدر دوستت دارم که حتی فکر اینکه اخم کنی فکر اینکه دنیایم دلم دستم بی تو باشد برایم عین کشیدن ماشه در قلبم است
همانطور که باتو بودن لزتبخشترین است پس بی تو بودن مرگ است و مایانه داستان زندگی و بستن این رمان عشقه من است
تو شروعی و تو پایان تو بهشتی و بی تو بودن جهنم.
چشمانت زیباترین نگاهها را دارد برای من.لبانت زیباترین و وسوسه انگیزترین لبان است و شیرینتر از هر شهد و عسلی....
نفسم آنروز که گفتی او را دوست داری بعدها دروغی بهت گفتم که خوشحالم که دوسش داری و کسی هست که موازبته و شبا کنارش ارامی چون دوسش داری.... نه عشقم خیلی عزاب کشیدم .
سخت است ببینی و بدونی و باتمام وجود حس کنی عشقت نفست که سهم توعه در آغوش کس دیگری میخابد آرام و خوش ...و او هروقت بخاهد تنش را لمس لبش را بوس و اورا بغل میکند و تنش را به تنش میچسباند و هردو لزت بران میخابند ... برای من سخت است .....ولی چون تو گفتی دوسش داری و چون لزت بردنت و خاستن ان چیزهای عزاب اور را در لابلای حرفایت حس کردم سکوت کردم و اشک ریختم ولی جلوی تو بالبخند انرا پوشاندم تا تو ندانی و شادیت امنیت و ارامشت خراب نشود .نفس قشنگ من خیلی دوستت دارم.میدانم در حد و اندازه ارزش تو نیستم.
ولی بخدا قسم که دل و عشقم بتو پاک بود .و سهم من از تو فقط همین ..... سکوت تنهایی عزاب استرس بی تو بودن و دیدن و فکر اینکه تنش به تنت نازنینه من میخورد بااومیخابد و دراغوش او بیدار میشود خوشبحال او که هرصبح که چشم باز میکند اولین چیزی که میبیند جهره زیبای تو و بوسه برلبانت است و من با هزاران فکر عزاب اور میخابم و صبحها که بیدار میشوم سمت چپم را نگاه میکنم و جای خالیه تورا میبینم و روزم با عزاب و همان افکار شروع میشود و به ان جای خالی نگاه میکنم و میگویم عزیزم نفسم عشقم دوستت دارم و الکی میبوسم گویی واقعا انجایی
و میگویم.تو بخاب نفسم تا من برای عشقم صبحانه حاضر کنم و برای دقایقی در رویاهایم موهایت را که درخابی نوازش میکنم و لبت را میبوسم ....
آری سهم من از تو افکار و رویاها و سهم او که فقط نر هست تمامه توست تمامه عشقه من هستی و نفس کوچولو و نینی کوچولوی من
هیچ مرد و زنی نه میتوانند این عزاب و عشق را تجسم کنند و نه میتوانند و میخاهند تحمل کنند یا قبول تا سودی نباشد برایشان عشقی هم نیس.
عشقه من منو ببخش که به اندازه ارزشت لیاقتت نتونستم عاشقت باشم ولی باور کن این نهایته دوس داشتنمه اگه فقط یک درصد بیشتر ازین دوس داشتن در وجود و دلم باشد و انرا از تو دریغ کرده باشم خدا مرا مجازات کند و جانم را الان بگیرد و بقیه عمرم را بتو دهد و مرا در جهنم عزابم دهد که عزاب جهنم برایم اسانتر ازین عزابهاست.
میدانم از عشق کم گزاشتم برایت و راه صحیحش را شاید بلد نیستم ولی میدانم انقدر برایم مهم و عزیزی و دوستت دارم که حاضر شدم از تو بخاطر تو بگزرم تا تو راحت باشی .
نفسم تویی حس زیبایه بودن تویی وسوسه انگیزترین عطر دنیا
تو خورشید و من زمین گرچه زمین همه جاش ترک خورده و شکسته است ولی همچنان عاشق خورشیدش بدورش میچرخد.خورشید و ماه من در زمین است و اسمش نفس.
نم باران، لب دریا، غم تو، تنگ غروب
دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی
غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی
غروب، این همه غربت، چرا نمیآیی؟
زمین به دور سرم چرخ میزند، پس کی
تمام میشود این روزهای یلدایی؟
کجاست جاذبهات آفتابِ من؟
خسته است شهابِ کوچکت از این مدارپیمایی
کبوترانه دلم را کجا روانه کنم؟
کجاست گنبد آن چشمهای مینایی؟
تمام هفته دلم را به جمعه خوش کردم
غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی
هستیه من دوستت دارم .همیشه مرد و زنها وقتی دوستند شب جمعه که میشود خوب میدانی تا نصفه های شب پیام میدن و از رابطه لزتبخش جنسی حف میزنند و خوشند و لزت میبرند که البته حق دارن دلشان میخاهد همه لزت دوس دارند و البته سود و لزتی در بینشان نباشد عشقی نخاهد بود هیچ بلکه طرف را تهدید یا مجبور خاهند کرد....
ولی نفسم هروقت شب جمعه میشود برعکس همه که منتظرشند تا شب رویایی بسازند من اماده میشوم تا شبی پر عزاب پر عزابتر از بقیه روزها را بگزرانم ...شب جمعه - نفسه من - نینی کوچولوی من - اون - و آن حرفهایت که مدام تکرار میشود در زهنم که دوسش داری و حس خوشی و لزت و خوشحالی را در لابلای جملاتت اونروزها باتمام وجودم حس کردم - ..
من حق میدم بهت من کی ام که قضاوتت کنم ..شب جمعس تو قشنگی ارایش کن موهایت را خوشگل کن برایش لباسهای قشنگ همچون چشمانت بپوش و ناز کن ...
نه نه نمیخام بیشتر ازین بنویسم اشکهایم بخدا جاری شد...
اشکالی ندارد تو خوش باش من کی ام یا در چه حدیم که بتو بگم چه بکن چه نکن ....
لعنت به این سکوت و عزابها و افکار و روزگار ... انگار تتمامی ندارد .
نفسم میدانم با بودن من عشقم زندگی اش در عزاب خاهد بود
یه عاشقم گناهم چیست که دوستت دارم . باشه نفسم تو ارام باش
امشب از خیر تمام لزتها گزشتم چون دلم تاب و تحمل اینکه زندگیه نفسم بهم بخورد را ندارد.نمیخاهم من باعس شوم نفسم حتی یه شب در آغوش کسی که دوسش دارد نخابد و غصه بخورد.
شاید باورت نشود ولی الان که مینویسم گریه و بغض عجیبی سراسر وجودم را گرفته .... چقدر بی تو تنهایم .... شاید احتیاج به دوستی دارم که الان از در وارد شود تا مرا بغل کند و دلم راوارام و همدمه شبم شود ....تنها همدمم سکوت و افکار و یاد چشمان و لبان زیبایت هست تنها چیزی که با ان سر دلم کلاه میزارم تا مرحمی برای دردم باشد اینست که اشکال ندارد من عاشق نفسم هستم ازش بگزر بخاطر اون تا زندگیش در امنیت باشد....
تو برایم گوهری باارزش و مهمی هستی پس برای راحتیه تو از گزشتن را بجان با تمام وجود و شادی میپزیرم.برو هستیه من
من اگر قولی دهم سخت میشکنم .قول میدم به همین اشکهایم که الان بخاطر تو این شب جمعه لعنتی میریزد قسم نمیگزارم ردی ازمن حتی فقط ردی ازمن ببینی و باعس بهم خوردن ارامش زندگیه نفسم بشه.با چشملن مر از اشک دله شکسته تنهای تنها و عاشقتر از همیشه میگویم
نفسم دوستت دارم بخدا میسپارمت موازب نفس کوچولوم و نینی کوچولوهام باش.
شاد باش خدانگهدارت گل همیشه بهار من زیباترین گل جهان


نفس و دنیای من.
